بالشت ...
بالشت خودم را ترجیح میدهم
شانه هایت مانند بالشت مسافر خانه است
خوب میدانم سر های زیادی را تکیه گاه است
بالشت خودم را ترجیح میدهم
شانه هایت مانند بالشت مسافر خانه است
خوب میدانم سر های زیادی را تکیه گاه است
بايدخودم را ببرم خانه!
بايد ببرم صورتش را بشويم...
ببرم دراز بكشد...
دلداريش بدهم،كه فكر نكند...
بگويم نگران نباش مي گذرد...
بايد خودم را ببرم بخوابد...
من خسته است...

دلم اغوشي را مي خواهد...
كه نه زن باشد ...نه مرد...
خدايا زمين نمي ايي؟

کودکی که می داند گریه های مادرش... و تن فروشیــــ خواهرشـــــ...... و دستای پینه بستهــ پدرشــــ.... حتی گرسنگیـــ خودشـــ....همه به خاطر پول است....!! چگونه در مدرسه میتواند بنویسد علمــ بهتر از ثروتــــ استـــ؟؟!

تاكي لبخندي مصنوعي...دوست دارم خنده اي از ته دل...
نمي تونم دورت كنم لحظه اي از تو روياهام
تومثل خالكوبي شدي تو تك تك خاطره هام

تازه فهميدم چرا پشت سر مرده ها اب نميريزند...چون اين دنيا ارزش برگشتن نداره ...!

قدر پاهایت را بدان… من به پای تو… چه شب و روزها که نسوختم..!
