سكوتي به رنگ چشماي تو

بالشت ...

بالشت خودم را ترجیح میدهم

شانه هایت مانند بالشت مسافر خانه است

خوب میدانم

سر های زیادی را تکیه گاه است

 


+ نوشته شده در جمعه 10 شهریور 1391 ساعت 19:25 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(3)


من خسته است ...

بايدخودم را ببرم خانه!

بايد ببرم صورتش را بشويم...

ببرم دراز بكشد...

دلداريش بدهم،كه فكر نكند...

بگويم نگران نباش مي گذرد...

بايد خودم را ببرم بخوابد...

من خسته است...

+ نوشته شده در جمعه 10 شهریور 1391 ساعت 19:11 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(1)


اغوش

دلم اغوشي را مي خواهد...

كه نه زن باشد ...نه مرد...

خدايا زمين نمي ايي؟



+ نوشته شده در چهارشنبه 08 شهریور 1391 ساعت 18:48 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(4)


فنجان

امروز فنجانم را به ياد تو، پراز گـُل کردم...
شايد هواي دلــــم ، کمي به هواي دلت بهاري شود...


+ نوشته شده در سه‌شنبه 07 شهریور 1391 ساعت 21:10 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(0)


كودك

کودکی که می داند گریه های مادرش... و تن فروشیــــ خواهرشـــــ...... و دستای پینه بستهــ پدرشــــ.... حتی گرسنگیـــ خودشـــ....همه به خاطر پول است....!! چگونه در مدرسه میتواند بنویسد علمــ بهتر از ثروتــــ استـــ؟؟!

+ نوشته شده در جمعه 03 شهریور 1391 ساعت 10:10 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(7)


حرف خودم

من چك نويسي براي احساسات تو نيستم

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 02 شهریور 1391 ساعت 11:53 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(3)


حرف خودم

تاكي لبخندي مصنوعي...دوست دارم خنده اي از ته دل...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1391 ساعت 22:54 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(1)


خالكوبي

نمي تونم دورت كنم لحظه اي از تو روياهام

تومثل خالكوبي شدي تو تك تك خاطره هام

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1391 ساعت 18:53 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(1)


اين دنيا....

تازه فهميدم چرا پشت سر مرده ها اب نميريزند...چون اين دنيا ارزش برگشتن نداره ...!

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1391 ساعت 01:44 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(1)


سوختم

قدر پاهایت را بدان… من به پای تو… چه شب و روز‌ها که نسوختم..!

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت 18:29 توسط sokootecheshat |  ارسال نظر(2)